غزل (داری تباهم می کنی):

 داری تباهم می کنی چون شمع آبم می کنی
وقتی نگاهم می کنی هری خرابم می کنی

 

با خنده های ناز خود با آن لب طناز خود
گه می کشی بر سوی خود گاهی جوابم می کنی

 

حوای اغواگر شدی زیبای جادوگر شدی
یکدم مرا دل می بری یکدم عتابم می کنی

 

باری نمیدانم که ای ؟دوستی ویا دشمن چه ای ؟
هر لحظه با یک سیره ای داری عذابم می کنی

 

گاهی نوازش میکنی چون دوست سازش میکنی
گهگاه مرا بیگانه ای لاغیر حسابم می کنی

 

من میشوم مدهوش تو چون کودکی آغوش تو
وقتی دمی شیرین من با عشق خطابم می کنی

 

یک لب بدهکارمنی دیوانه تو یار منی
باری چرا چون دشمنی در پیچ و تابم می کنی

 

در تار و پودم رسته ای بر جان ودل پیوسته ای

 

باز از چه رو ای نازنین در اضطرابم می کنی



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:49 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (لیلی دلداده توئی عاشق دیوانه منم):

 من نه چنانم که تویی تو نه چنانی که منم
لیلی دلداده توئی عاشق دیوانه منم

 

همچو دلی در بدنم عشق تو در جان وتنم
دل به تو دلداده منم روزوشب اینست سخنم

 

صاحب این خانه توئی دلبر دیوانه توئی
دل بنهی گر به برم پای تو افتاده منم

 

سوز منم ساز توئی دلبر طناز توئی
روح توئی ناز توئی ساقی میخانه منم

 

شمع شب افروز توئی سوز توئی سوز توئی
ساقی میخانه منم عاشق دیوانه منم

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:48 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل ( شب است و غم دل است):

شب است و غم دل است ومن نشسته آه میکشم
عجب غمی به انتظار چون تو ماه میکشم

 

اگر چه دل شکسته ام به سوگ غم نشسته ام
ولی خوشم که درد و غم دو تا به راه میکشم

 

چو کودکان خردسال نشسته منتظر به بین
چگونه از برای تو شبانه آه میکشم

 

نه من نه دل که دیده هم یه ریز مویه میکند
ببین چسان سه طفل را به قتلگاه میکشم

 

چه دردها به هجر تو چه ناله ها به قهرتو
چه رنجها به ناز تو ازاین سپاه میکشم

 

کجا روم که هر کجا نشان رد وپای توست
نمانده ره به پیش من نگه به راه میکشم

 

دلم پراز گلایه است ز دست تو به ناله است
من این دو زخم کهنه را به یک نگاه میکشم

 

اگر شوی تو عاشقم شبیه من شقایقم
قبول نمی کنی فغان به اشتباه می کشم

 

تو یوسفم شوی اگر که کافرم کنم دگر
نه شکوه ای نه ناله ای تو را نه آه میکشم



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:46 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (فصل عاشقی):

─═┅✫✰❣️✰✫┅═─
خوش آمدے بہ قلب من ، خیال پاشدن مڪن
بمان ڪہ تازه آمدے ، فڪر جدا شدن مکن

هزار بار ڪَفتہ‌ام ، پر از ڪَلایہ است دلم
اڪَر چہ دیر آمدے ، فڪر رها شدن مکن

بار مضاف غم مزن بر ڪمـر دو لاے من
این همہ درد و انتظار ، بار دلِ دو لا مڪن

غریبہ وار و بد قلق ، چو بچہ ها شدے غزال
در این خرابہ دل بمان ، خراب تر مرا مڪن

رسیده اے وخستہ ای بخواب در ڪنار دل
بہ بوسہ ها نوازمت ، مثل غریبہ ها مڪن

ببین تو هاے هاے دل ، شبانہ واے واے دل
جهنم است خانہ‌ ام ، جهنمے بہ پا مڪن

اڪَرچہ من مقصرم ، اسیر دست این دلم
قسم بہ عشق و عاشقی دوباره ترڪ ما مڪن



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:45 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (در نهاد هربشر):

در نهاد هربشر بنهفته گرگی حیله گر
زین سبب افتاده انداینسان بجان یکدگر

 

گرک آز آدمی یک گرگ خونخواری جداست
از سویدای عمل باید شناسی او کجاست

 

گشتن این گرگ خونخوارگرچه دشوارست وسخت
باسلاح عقل باید بر جدال او برفت

 

ورنه بی تدبیر مغلوبش شوی اندر ستیز
بی تعقل درمصافش خون خودهرگزمریز

 

اندرون خود بیارا بر محبت چون گلی
تا شوی محبوب دل در نزد هر صاحبدلی

 

بی تکلف خویش را تطهیر کن از کینه ها
تا تجلی یابی از انوار حق نزد خدا

 

دل به حق بسپار حق تنهاسلاح زندگیست
با حقیقت می توان بی گرگ آز خود بزیست

 

گرگ او جهل است وباری در سروپندار اوست
لاجرم او باچنین گرگی درونش روبروست

 

فطرت هرکس هویدا می شود در صورتش
از برون او بیابی ره درون سیرتش

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:44 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل ( نشسته روی قایقی):

‍ نشسته روی قایقی برای جستجوی تو
رسیده ام به پای خط ندیده دیده روی تو

 

ازاین حضورموج ها رسیده ام به انتها
دراین غروب غمزده چه میدوم بسوی تو

 

مرا ببر از این حصار از این حصار غمگسار
شکسته غم سبوی من قسم به حسن وموی تو

 

بیابیا که خسته ام به مرگ خود نشسته ام
دراین دمی که می روم نمیرد آرزوی تو

 

به گل نشسته قایقم بیا تو ای شقایقم
به دشت و باغ می وزد ترنمی ز بوی تو

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:43 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (بریده طاقت وصبرم):

‍ بریده طاقت وصبرم به سینه زخم نهانی
به دیده اشگ مدامی به خانه اه وفغانی

 

شکسته پای امیدم گسسته بندنویدم
هجوم دردغریبی چوفصل سردخزانی

 

نه درزمانه وفایی نه مهریارونگاری
گرفته غمزده بغضی گلوی مابه جوانی

 

غریب وخانه بدوشم به گنج عزلت ودرد
به شعرچگونه بکویم وبرتوباچه زبانی

 

زبخت خودبه عذابم زدست دل به فغانم
نمانده برمن وچشمم نه نایی و ونه جانی

 

به جستجوی توعمری دویدم وننشستم
به کوی وبرزن هرجانیافتم ازتونشانی

 

جنون خانه مارانیامدی که به بینی
توناله هاوفغانم توگریه های نهانی

 

تمام هستی خودراوشورومستی دلرا
به زیزپای توریزم اگرتولب به تکانی

 

به نازوغمزه گرفتی دلم به خنده توگفتی
به پای دلبرچون من دهی توجان وجوانی

 

اگرچه پای توعمری نشستم ونشکستم
ولی به خنده تلخت شکسته ام توندانی

 

وفای عهدومروت میان عاشق ومعشوق
براینکه دل بربایی نه اینکه جان بستانی

 

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:41 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (دویدم تا که ببریدم):

نه کامی از جهان چیدم نه مهری از فلک دیدم
چو باد بی سرانجامی دویدم تا که ببریدم

 

فزودم بر دل ودیده فراوان درد پیچیده
چو سوسن دور خود عمری هزاران تار پیچیدم

 

به هرسودیده پیوستم به ناکامی از او رستم
شبیه شاپرک یک عمر من بیهوده رقصیدم

 

به کام دل فلک هرگز نزد بر کام من دوری
به هرنقشی که گردیدم به هردوری که چرخیدم

 

به هر در دست کوبیدم کسی نگشاد رویم باز
به هرکس مهرورزیدم از او صدها جفا دیدم

 

گهی ازدرد پیچیدم گهی چون بید لرزیدم
شبی براین سیه بختی ز دل تاصبح خندیدم

 

نگه کردم به آئینه نهادم دیده بر دیده
مصیبت نامه ی خود را من از آئینه فهمیدم

 

سپردم دل به تقدیر و سرودم هرچه باداباد
چوکودک های های از دل بدین تقدیرگریدم

 

نه از کس شگوه میدارم نه ازبختم گله دارم
از این تقدیر بی تدبیر گهی در شعر رنجیدم



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:41 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (دست دل دادم ):

‍ دست دل دادم عجب من عقل دوراندیش را
در بلا افکنده ام باری چسان من خویش را

 

هرکه دام عشق افتد دین و دل بازد چو من
من خریدم بهر خود سرمایه ی تشویش را

 

ره به کوی عشق بردی شکوه از سوزش مزن
همچو شمع آتش بزن بود و نبود خویش را

 

عشق راهیست پرخطر گردل ببندی یک نظر
دورباید افکنی اندر دلت تشویش را

 

همچوحلاجی بباید بوسه بنوازی به دار
در جنون باید بر اندازی دل درویش را

 

در مسیر عاشقی هرکس زند یکدم قدم
وآن تحمل بایدش هرگونه ریش ونیش را

 

عقل را راهی نباشد در سرای عاشقی
تا بکار اندازد او سود و زیان خویش را



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:38 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (مرا آتش زدی زیبا شمایل):

بدآن چشمان مستت بسته ام دل
مرا آتش زدی زیبا شمایل

 

حجاب انداخته ای اندر لب و رخ
نقاب از رخ بیفکن ماه کامل

 


خطا باشد گلی مستور گردد
نزیبد گل کند با تو تقابل

 

نظر بر دیده ی خوبان خطانیست
اگر چه رفته از من این تغافل

 

بکن رحمی به حال دل خدا را
عجب نبود کنی ما را تحمل

 

پریشان می کنی دلرا به صد ناز
که ترسم دل بمیرد زین تساهل



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:37 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل ( بارخ زیبای خودفتنه به پاکرده ای):

‍ بارخ زیبای خودفتنه به پاکرده ای
زلف سیاهت عجب دام بلاکرده ای
بادل مجروح من دشمنیت سال هاست
کس نکنداینچنین انچه بماکرده ای
قامت چون سرومن خم شده همچون هلال
ظلم چنین مرحبابردل وماکردهای
چشم سیاهت مهاقاتل صدچون منی است
بادوسیه چشم خودبین که چهاکرده ای
قابل مقیاس نیست ظلم توباعاشقان
کس نکندداوری بسکه جفاکرده ای
حلقه ی هرزلف توخون یکی ریخته است
جمع کن این لشگرت بین که چهاکرده ای
دانه ودامت زچیست اینهمه دلداده را
گرنظری روکنی صیدهمه راکرده ای
دردوغم وعشق راروزازل دردلم
ساخته اجین بادلم کوتوچراکرده ای
تاب تحمل بده تابکشم جورتو
مرکزغم خانه ات این دل ماکرده ای



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:36 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (برای تو برای تو):

نه یک غزل که صد غزل سروده ام برای تو
فتاده ام هزار چشم غزال من به پای تو

 

گناه من گناه دل گناه دیده ی من است
تمام حس وعشق من سرشته با نوای تو

 

به دفترم نگاه کن به سطر سطر شعر من
به لابلای واژه ها نشان رد پای تو

 

جنون ناعلاح من رها نمی کند مرا
به هر دری که رفته ام علاج من شفای تو

 

قسم به مهربانیت که بهترین نشانه است
به نکته نکته شعر من ترنم صفای تو

 

پیاده شو غزال من که پا به پا قدم زنیم
از ابتدا بیان کنم به انتها جفای تو

 

چه بی حساب و بی کتاب تو رهزن دلم شدی
به جرم عشق ورزیم خریده ام بلای تو

 

نگو که ساده بوده ام و بی اراده بوده ام
شبیه من هزارها فتاده مبتلای تو

 

نگه نکرده می رود عنان من ز اختیار
قیامتی به پا کند رها شود نمای تو

 

لبالب است کاسه ام ز صبر و انتظار تو
شبی نبوده تا سحر نسوزم از برای تو

 

ستاره گان آسمان گواه روشن منند
که تا سحر نخفته ام برای تو برای تو

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:34 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (منم و درد و غم و این دل):

منم و درد و غم و این دل غمگین خودم
همه شب همدم من هست دل خونین خودم

 

و کسی نیست در این مخمصه دادم برسد
و خودم آمده ام بر سر بالین خودم

 

گرچه بی مهری تو برده ز دل صبر وشکیب
نالم از بخت بد و طالع پروین خودم

 

ز ازل با من و دل کس ندهد دست وفا
بدهد دست رفاقت غم دیرین خودم

 

به کجا شکوه برم در همه جا مدعیست
مگر آن دل بکنم همدم و آئین خودم



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:33 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (مادرم بغض صبوری به دلش ریخته بود):

مادرم بغض صبوری به دلش ریخته بود
گر چه لبخند ملیحی به لب آویخته بود

 

یک بغل عاطفه در پای دو چشمش بر من
همچو یک آینه بر روی خود آمیخته بود

 

شور عشقی چو مسیحا به دل مرده ی ما
او در این خانه چو خورشید بر انکیخته بود



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:32 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (مادرم بغض صبوری به دلش ریخته بود):

مادرم بغض صبوری به دلش ریخته بود
گر چه لبخند ملیحی به لب آویخته بود

 

یک بغل عاطفه در پای دو چشمش بر من
همچو یک آینه بر روی خود آمیخته بود

 

شور عشقی چو مسیحا به دل مرده ی ما
او در این خانه چو خورشید بر انکیخته بود



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:32 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (روز زن شد):

روز زن شد باز زن ها دلربائی می کنند
بهر این مردان ساده خود نمایی می کنند

 

عشوه می ریزندچو طاوسی به صد نقش ونگار
تا ربایند دل از این دیوانگان بی اختیار

 

تا به بازارش کشانده جیب او خالی کنند
مفلسش بنموده با لبخند ماس مالی کنند

 

باز فردا صد بهانه می تراشند از خیال
خون او بر شیشه بر قلبش نهاده صد ملال

 

تا برای روز عید او را کشانده در خرید
صد هزاران وعده در ره می دهد اورا نوید

 

تا فریبد با قر و فر آن دو جو عقلش ز سر
تا کند آواره اندر کوی و برزن دربدر

 

تا ربود از جیب او اموال و بی چیزش نمود
فاتحه بر مرگ او و جیب بی پولش سرود

 

مرد نالان با غمی جانگاه و بغضی سینه سوز
در خیابان پرسه می زد با دلی اندر تموز

 

ناگهان در این هیاهوی پر از دلواپسی
خنده زد پیری خردمند از قفای او بسی

 

ای که بنمودی عیالی در حیاتت انتخاب
هستی خود را چنین پیچیده ای در پیچ وتاب



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:31 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (ای یوسف مصری):

ای یوسف مصری ز غمت من نگرانم
انصاف بده در غمت اینگونه بمانم

 

صد بار دریدم ز قفا پیرهنت را
یک بار نگفتی که منم دلنگرانم

 

بد نام شدم بسکه دویدم سر هر گو
شاید که نگاهی به دو چشمت بتوانم

 

هر چند تو بیرحم تر از یوسف مصری
اما من دیوانه زلیخای جهانم

 

گرعشق کشد دیده ودل پای جنونم
ترسم که من از درد جنون جامه درآنم

 

در گوش من هرگز نرود پند و نصیحت
در دایره ی عشق چو لیلی زمانم

 

مغرور نباش از همه کس دل تو ببردی
روزی به جنون میرسی آخر تو چنانم

 

ای آدم از این مرحله بگذر که من اینجا
حوای تو در قصه ی این عشق بمانم



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:29 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(قیمت بوسه):

نازنین قیمت هر بوسه به لب های تو چند
تو شبیه عسلی شهد تر از شیره ی قند

 

گر چه امروز به لب بوسه زدن ممنوع است
داده بهداشت چنین بر همگان نامه و پند

 

روز عید است بیا ناز مکن غمزه مریز
لب بنه بر لب این عاشق دیوانه پسند

 

گر چه در شهر شما هم به غلط جار زدند
بر لب و دیده بزن بند نیفتی به کمند

 

گوئیا مرده در این وادی ظلمت زده عشق
عاشقی نیست دگر تا تو در آریش به بند

 

جز من و دیده و این دل به خدا نیست کسی
تا به پرسد ز کسی قیمت یک بوسه به چند

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:29 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل( بهار مرده ):

دیگر از این هوای غم آلود خسته ام
دل بر بهار مرده در این شهر بسته ام

 

شاید بهار سرکشد از پشت این حصار
اما یقین که بیهده اینجا نشسته ام

 

در انتطار معجزه تسلیم درد محض
عادت بر این سیاهی ممتد ببسته ام

 

بیجا تنیده ایم در این پیله سال ها
برتاروپود خود چه حصاری که رسته ام

 

بسپرده ام امید به فصلی که مرده است
از رویش بهار وطروات گسسته ام

 

عمریست نشسته ام که دراین شهر غمزده
آید کسی که دل به بهارش به بسته ام



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:28 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (خوابیده بخت):

خوابیده بخت.         بدم پا نمی شود
زخمی دگر درون دلم جا نمی شود

 

ببریده صبر من غم جان سوز اشتیاق
آرام دل بیا که به ایما نمی شود

 

بر ناز می روی که مرا دل ببرده ای
                        خود کرده را که اینهمه بلوا نمی شود



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:26 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (خوابیده بخت):

خوابیده بخت.         بدم پا نمی شود
زخمی دگر درون دلم جا نمی شود

 

ببریده صبر من غم جان سوز اشتیاق
آرام دل بیا که به ایما نمی شود

 

بر ناز می روی که مرا دل ببرده ای
                        خود کرده را که اینهمه بلوا نمی شود



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:26 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (لحظه ها را می شمارم ):

لحظه ها را می شمارم بی تو با تاب و تبم
اهل دل واقف شود بر ناله های هر شبم

 

حال دل پنهان نمی ماند ز بس غوغا کند
هر کجا را بنگری افتاده یارب یاربم

 

گر چه بستی چشم و گوشت را نمی بینی فغان
در جنون انداخته عالم را صدای پر تبم

 

جلوه آرائی به رخ تا دل کنی مست و خراب
می کند بی ناز و غمزه دل گرفتار هر شبم



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:26 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (عاشق کشی):

عشوه بر رخ کرده ای ما را به ترسانی که چه
غمزه بر چشمت زدی دل را به لرزانی که چه

 

خنده بر لب می زنی چون من اسیر افتاده ام
با یکی افتاده اینسان فتنه می رانی که چه

 

شیوه کردی دلبری غارت گری عاشق کشی
با چنین آئین بد ما را به در خوانی که چه

 

خم به ابرو هم نمی آری که عاشق می کشی
این همه عشاق عالم را به رنجانی که چه

 

واقفم بر حسن زیبایت به نازی هی به ناز
همچو چنگیزی ز کویت دل به تارانی که چه

 

رسم و آئین مروت پیشه کن با هر دلی
دست خود افتادگان را دیده بارانی که چه

 

گر چه می دانم امیدی نیست بر مهرت ولی
در عجب افتاده ام هی دل به چرخانی که چه

 

گاه گاهی می زنی بر ناز خود دستی عجیب
تا من شوریده را دورت به گردانی که چه

 

یک شبی باز ببین غوغای این مخروبه دل
این دل مغموم یعقوبم به گریانی که چه

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:25 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (کجا می دوانیم):

دنبال خود فتاده کجا می کشانیم
جان بر لبم رسیده چرا می دوانیم

 

ایوب اگر شود شکند صبر او دگر
از بس که غم به دامن دل می تکانیم

 

هرچند واقفم به وفایت که در تو نیست
ای بی وفا بگو ز غمت کی رهانیم

 

گاهی به اشتیاق وگهی با فراق خویش
سوزی چو شمع مرا و به آخر رسانیم

 

از بس دویده ام همه جا پا به پای تو
چون‌ سوزنی نحیفم و من استخوانیم

 

یکدم نشد که جلوه کنی در برابرم
در این غروب عمر من و نیمه جانیم

 

سوختم تمام بود و نبودم به پای تو
شاید که لحظه ای به کنارت به خوانیم

 

در انتهای عمر که رفتست به هجر تو
باری بیا به بین من و این جان فشانیم

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:24 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (چشم بارانی من):

کس نمی داند به هجرت درد پنهانی من
ماه میداند فقط این سوز و حیرانی من

 

بر تنت پیچیده ای صد گونه ناز دلفریب
تا به کفرش بر کشی باری مسلمانی من

 

خم به ابرو هم نمی آری بدین آزار و ظلم
کرده ای اقدام گوئی قصد ویرانی من

 

بر سر آنی کشی ما را به غمازی خویش
غمزه می آئی عجب در چشم بارانی من

 

من نمی دانم تو دوستی یا که دشمن با دلم
خنده بر لب می بری اینسان به نالانی من

 

من که دادم جان و دل یکجا به یک خال لبت
از چه رو دلبسته ای دیگر به گریانی من

 

دل به هر سو می کشد ما را چو باد سرکشی
عشوه ای بیهوده کردی بر پریشانی من

 


بر رخ و زلفت هزاران غمزه می آئی که چه
هی مهیا می کنی رنج و پریشانی ما

 

شکوه از دستت ندارم واقفم بر جور تو
روز وشب سوزد مرا این سوز پنهانی من



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:23 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (درد ما را عاشقی دیوانه میداند که چیست):

درد ما را عاشقی دیوانه میداند که چیست
در جنون افتاده ای در خانه میداند که چیست

 

شیون دل را فقط مجنون کند باور که او
هم چو من خون ریخته در پیمانه میداند که چیست

 

به قلم وجیه اله شیخی

 

خوانش م/عطایی



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:22 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (با نگاهی دزدکی ):

 با نگاهی دزدکی پس هی کجا می خوانیم
از چه رو شیرین من باز از درت     میرانیم

 

عشوه می ریزی برخ بس فتنه میائی به زلف
فارغی هرشب چه دارد می کند حیرانیم

 

پای پیری ناز تو با ما عجب بازی کند
نازنین ایام پیری دل مبر من فانیم

 

هی مپیچ اندر بر این دیده و دل ای پری
یک شبی بازآ به بین افتاده در ویرانیم

 

گوئیا بسرشته با اندوه وغم تقدیر من
سنگ هم برخنده می آید به آهن جانیم

 

بر فلک هرگز نکردم شکوه از بیداد تو
ماه می داند فقط غمناله ی پنهانیم

 

گاه گاهی شعر هم با ما ندارد سازشی
واژه ها در سوک ماندست در تغزل خوانیم

 

هرچه کردی با من و این دیده و دل بس نبود
گه به عشوه گاه هم با ناز خود چرخانیم

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:20 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (درد دل):

درد ما را عاشقی دیوانه. میداند که چیست
در جنون افتاده ای در خانه میداند که چیست

 

شیون دلرا فقط مجنون کند باور که او
همچو من خون ریخته در پیمانه میداند که چیست

 

هرکسی برناله ام زد خنده ی کوبنده ای
حال هر دیوانه را دیوانه میداند که چیست

 

بس شماتت ها کند مردم مرا در هر کجا
حال شمعی سوخته را پروانه میداند که چیست

 

کس چه داند خون دل پیوسته ریزد دامنم
دیده ی یعقوب در غمخانه میداند که چیست

 

از ازل با ما و دل تقدیر بازی کرده است
این حدیث کهنه را فرزانه میداند که چیست

 

یک شرار کهنه ای اندر دل وجان می جهد
آتشی افتاده در کاشانه میداند که چیست



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:18 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(دلبرمن):

دل اگر دل شود و دیده اگر همسر من
نکشد پای جنون دیده ودل. دلبر من

 

نسپارد به یکی دلبر دیوانه دلش
همچو شمع آب بسازد به جفا پیکر من

 

همه شب پای جنونم ببرد عشوه رود
برد او دیده ودل ناز کنان از بر من

 

شکند پای خرد با رخ و زلفش به دمی
ببرد هوش ز دل عقل عجب از سرمن

 

نه مرا برده به مستوری و مشتاقی و شور
به لب ار غمزه زند صف شکند دلبر من



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:59 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(آزاده باش):

هرکس به سر نهد گلهی کج امیر نیست
هرکس نوشت خط خوشی او دبیر نیست

 

تدبیر و عقل لازمه ی ملک و دولت است
انصاف و عدل هر که ندارد مدیر نیست

 

غافل کسی قلم به فروشد به ارزنی
آن جیره خوار خط و قلم دلپذیر نیست

 

دنیا نیارزد آنکه دهی دل به کام او
مستغنی از لذایذ دنیا فقیر نیست

 

همت بلند دار چو سروی سهی به عمر
آزاده باش که آزادگی را نظیر نیست

 

گردن منه به منت دونان به زندگی
بی منت است آنکه کسی را اجیر نیست

 

یکدم مبند دل تو بر این جیفه وانگهی
دلداده بر ترنم دنیا خبیر نیست

 

قارون به ملک و زیور خود بس فقیربود
آنکس که دل نداده به هستی اسیرنیست

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:58 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(بهار غمگسار ):

دراین بهاربی بهاردراین بهارتلخ وتار
گرفته اسمان دل چوابرسردسوگوار

 

دراین دیارغمزده ومردمی ستم زده
بهاراگرچه سرزده به شاخه نیست برگ وبار

 

دراسمان شهرمن فتاده بغض مرگ وغم
طراوتی به شهرنیست دراین بهارغمگسار

 

بکوبه ان یکانه مردبیادراین هجوم درد
بزن براین بهارزردترانه های ماندگار

 

نشسته ام دراین غروب به انتظاریک سحر
بیاسفیرخوش خبربزن شب سیه بدار

 

بزن به کوچه های دل چراغ روشناییت
دراین بهاربی بهاردراین شب سیاه تار

 

دوباره شهرکورمن پرازستاره کن بیا
فقط تومانده ای ازاین قبیله های تک سوار



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:57 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(دوش آمد بسرم):

دوش آمد بسرم تا      دوسه پیمانه زنم
رو به محراب کنم سجده به جانانه زنم

 

تا به قامت رود آن شیخ به میخانه شدم
تا که جامی به قد ساقی میخانه زنم

 

سجده بر قامت آن شوخ پریزاده کنم
بوسه بر زلف و رخ آن مه فرزانه زنم

 

دست بر دامن لب بر لب زیبا قد او
یا بر آن زلف خم اندر خم او شانه زنم

 

معتکف بر حرمش مانده به امید ظهور
تا برقص آید و من باده ی مستانه زنم

 

آمد آن شوخ پریچهره در آن بزم وسرور
قدحی داد به من گفت حریصانه زنم

 

دیدم آن شیخ که بی خرقه در آن بزم وسماع
خنده زد آمده ام تا می دزدانه زنم

 

گفتمش شیخ کجا باده کجا زلف کجا
قدحی داد به من تا دو سه پیمانه زنم



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:56 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(خود را هبل مکن):

با خطبه های شیخ دگر خر نمی شویم
با این رجال هرزه برادر نمی شویم

 

سالها فریب خدعه ی این قوم خورده ایم
با این عروس عشوه گر همسر نمی شویم

 

با جانیان خائن و دزدان بی شرف
غارتگران قحبه برابر نمی شویم

 

گرگی که برده صد رمه از گله سالها
با گرگ ما شریک جواهر نمی شویم

 

بر وعده های خام شما دل سپرده ایم
دیگر مطیع فتنه ی رهبر نمی شویم

 

عمریست تن به ظلمت و ذلت نهاده ایم
دیگر به ارتداد تو کافر نمی شویم

 

باور نمی کنم که خدا را به سجده اید
ولله مرید زهد تو دیگر نمی شویم

 

خون می چکد ز پنجه ی بیدادتان هنوز
با جانیان برادر و خواهر نمی شویم

 

در این بهار مرده رجز خوانیت ز چیست
با روضه ی فریب تو ما خر نمی شویم

 

عدلی ز قوم و دین شما در زمانه نیست
مغفول آن نماز تو دیگر نمی شویم

 

بیداد ظلم تان همه جا سایه گستر است
اسناد جورتان همه جا پای دفتر است

 

اینجا زمین به جور شما ناله می زند
خون از دوچشم خلق چو فـواره می زند

 

از آن خدا که سجده بر آنید حیا کنید
کمتر به ظلم تان همه را مبتلا کنید

 

دیگر ز دست جور شما دلشکسته ایم
از داغ بر جبین شما وای خسته ایم

 

با آن لباس فتنه که بر تن نهاده اید
خنجر به قلب مردم ایران فتاده اید

 

حافظ تبریش همه از شیخ و زاهدست
از آن نماز آلوده بر زهد فاسدست

 

با زور اگر چه هر قلمی را شکسته اید
با سرب سرخ کام چو ما را به بسته اید

 

خنجر به کام هر که کند ناله می زنید
هر سرو رسته را به تبر ریشه می کنید

 

باور کنید که خشم طبیعت دروغ نیست
نور از برای کشتن تان بی فروغ نیست

 

گیرم مرا و شعر مرا سر بریده اید
گیرم زبان تلخ مرا هم دریده اید

 

گیرم به زور و زر همه را هم خریده اید
ماری بدوش مفتی تان آفریده اید

 

گیرم که سروهای مرا سربریده اید
گیرم زبان سرخ مرا هم دریده اید

 

گیرم به نقطه نقطه ی شهرم طنابدار
با زور و زر برای چو من آفریده اید

 

گیرم که سرب سرخ به حلقوم هرکسی
یا مرگ جانگداز بهر عقوبت خریده اید

 

گیرم زبان هرکه بداد است در سرش
با تیغ کین فغان بلندش بریده اید

 

گیرم که زخم های تبرهای تان هنوز
بر گرده های سرو و صنوبر کشیده اید

 

گیرم که می برید گیرم که می کشید
با انتقام دست طبیعت چه می کنید

 

گیرم که رفته اوج فلک کاخ ظلم تان
بیهوده چنگ به زیور این خانه می زنید

 

گیرم که شعله های خشم شما پر شراره است
با خشم پر خروش من و ما چه می کنید

 

دیگر قلم به ننگ شما گریه می کند
وا مانده از نوشتن و او مویه می کند

 

تاریخ را به جور خود آلوده کرده اید
این مام پر گهر ز چه پالوده کرده اید

 

شرم از خدا کنید و وطن را رها کنید
کمتر نماز خدعه به هر کو به پا کنید

 

پیشانی از برای شقاوت سیه مکن
این قوم را بنام خدایت تبه مکن

 

خود را هبل نموده در این شهر بی صدا
هشدار آنکه خشم زمان می کشد تو را

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:55 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(مجابم کرده بود):

زلفش مجابم کرده بود کردم حذر از دام او
پای جنونم برده بود کشتم بدل من کام او

 

آراسته بر چشم و رخش صد گونه زیور بهر دل
راندم دل دیوانه را ناگه نیفتد بام او

 

از او گریزم چشم ودل باری نیفتد دل به گل
صد عشوه آمد ناگهان این دیده شد همبام او

 

ریخت بر سبویم می مدام آن ساقی گلچهره فام
عقل از سرم افتاد رو ناگه بدیدم جام او

 

زنجیر در پایم نهاد آندم که دادم دل به باد
با یک جنون افتاده ام در جستجوی نام او



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:55 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(این روزها):

بی تو دل افتاده در رنج وعذاب این روزها
گاه گاهی کن مرا ای ناز عتاب این روزها

 

گرچه میدانم امیدی نیست بر دل رحمیت
لاجرم با عشوه ای دل کن خراب این روزها

 

پا به پایت آمدم با خوب و بدهایت ولی
کرده ای خارج مرا باز از حساب این روزها

 

کام ما را خون کنی ولله ندارد حاصلی
از چه رو اندازیم در پیچ و تاب این روزها

 

ظلم هم اندازه دارد جور هم اندازه ای
ظلم تو بگذشته از حد و حساب این روزها

 

تازه فهمیدم که کارت دلبری و دل کشی است
بس که انداختی مرا در اضطراب این روزها

 

من صبوری می کنم بر آنچه کردی با دلم
چون اسیری من شدم تحت الرقاب این روزها

 

از همان روزی که بستم دل به عشقت داده ام
تا کنی این دیده و دل در خضاب این روزها

 

درجنون افتاده ام با این ادا ادوار تو
روز و شب اندردلم هست انقلاب این روزها



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:54 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(شاعر عاشق):

منم و شاعر عاشق که به تو دلداده
گذرم با دل دیوانه به تو افتاده

 

چه کنم دیده ودل می کشدم در کویت
چو یکی مست که مخمور شدست از باده

 

همه جا ورد زبان من و تو افتاده
بر جنون متهمم دل به دو چشمت داده

 

نه شکایت ز تو دارم نه عداوت باری
خود من پای بر این جاده ی غم بنهاده

 

اگرم نیست امیدی به وفا پابندم
رخ عاشق کش تو بر من و دل این داده

 

به دلازاری تو نیست کسی می دانم
تو و غم منتظر مرگ دلم ایستاده

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:53 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(بهار مرده)

دیگر از این هوای غم آلود خسته ام
دل بر بهار مرده در این شهر بسته ام

 

شاید بهار سرکشد از پشت این حصار
اما یقین که بیهده اینجا نشسته ام

 

در انتطار معجزه تسلیم درد محض
عادت بر این سیاهی ممتد ببسته ام

 

بیجا تنیده ایم در این پیله سال ها
برتاروپود خود چه حصاری که رسته ام

 

بسپرده ام امید به فصلی که مرده است
از رویش بهار وطروات گسسته ام

 

عمریست نشسته ام که دراین شهر غمزده
آید کسی که دل به بهارش به بسته ام



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:53 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(بیچاره دل که شد آن مبتلای تو):

بیچاره دل که شد آن مبتلای تو
از من برید و بشد آن فدای تو

 

دست تو داد عجب اختیار خویش
وانگه دوید همه جا پا به پای تو

 

ببرید دامن صبرم به اشتیاق
آگه نبود به خدا از جفای تو



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:52 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(شکوه ی بی انتها):

دل به سوئی می کشد عقلم به سوئی دیده را
حال ما بین در میان این سه تن باری خدا

دل جدا می سوزدم دلبر جدا عقلم جدا
دیده ام با ما نمی سازد به جرم این سه تا

من در افتادم در این دارالمجانین بر حصار
کی شوم از دست این دیوانگان اخر رها

در ازل گویا مرا با این سه تن بسرشته اند
با یکی دلبر که دارد با من او جور و جفا

شکوه از دست که آرم دشمن من خانگیست
با چنین خونخواره هائی بوده ام من آشنا



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:48 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(او خود سگ هارست):

آنکس که کند غارت این کشور ویران سگ هارست
آنکس که خورد مال یتیمان وفقیران سگ هارست

آنکس که به پبشانی خود داغ ریا ریخته به تزویر
اموال من وهموطنم داده به لبنان سگ هارست

آنکس که به تسبیح وبدستار وبه صد شعبده اینجا
بنشسته سراپرده بکاخی چو سلیمان سگ هارست

آنکس که بشهرم شده مفتی ومرا کرده پریشان
تا دارو وندارم بدهد مردم جولان سگ هارست

آنکس که به هربرزن وکوریخته دوصدجانی وخونریز
چون قیصروچنگیزکشدمردم ایران سگ هارست

باری نه من ومردم ایران که همان دشمن صدرو
افتاده چودشمن همه جاکوی وبیابان سگ هارست

آنکس که اسد رابپرستد چوخدادرهمه ایام
درظاهرابوذروبه خلوت شده شیطان سگ هارست

آنکس که برد مال من ومردم بیچاره ی شهرم
درخاک یمن دود کند دشمن ایران سگ هارست

باری نه من وهموطنم نی که همین سیم مجازی
آنکس که کند ظلم براین مردم نالان سگ هارست

آن شیخ که پوشیده به تن کسوت دینداری وعرفان
با نام ومسلمانی ودین می کشد انسان سگ هارست

آنکس که مرا سگ بشمارد به خدا کمتراز آنست
از من تو بگو شیخ بداند که خود آن سگ هارست

ای شیخ که باید بشوی اهل ادب در همه دوران
آنکس که ندارد ادب ومهر به قرآن سگ هارست

این مزد من وهموطنم نیست که اینگونه بدادی
آنی که زند بیهده صد تهمت وبهتان سگ هارست



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:47 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]
  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ