غزل (خسته ام خسته از این موج بهم پیوسته ):
خسته ام خسته از این موج بهم پیوسته
ره پر خوف وخطر پای مرا بشکسته
هر طرف می نگرم ظلمت وخاموشی ها
مرده هر نور وچراغی که به شهراراسته
اندرین سوز که ویرانی وغم می بارد
پای امید مرا ظلمت شب بر بسته
مانده ام تا که سحر جلوه کند در شهرم
بوسه بر صبح دلاویز کنم آهسته
تا تغزل طرب اندازم وصد شور به پا
ناله تا سر نکشد غمزده دل هر لحظه
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات