غزل (من آمده ام عرضه کنم دلبری ام را):

غزل (من آمده ام عرضه کنم دلبری ام را):

‍  من آمده ام عرضه کنم دلبری ام را
هم دل ببرم هم بخرم آن پری ام را

صد عشوه روم تا ببرم آن دل مغرور
شاید بدل آرم گل نیلوفری ام را

در پای جنون برده ام این دیده ودلرا
ثابت بکنم پیش تو من همسری ام را

بگذاشته ام عقل وخردپای تو یکجا
درشهر زدم جار به همه خودسری ام را

مجنون چه کند عقل به میخانه ی لیلی
در کار کشم شیوه ی افسونگری ام را

در محکمه آورده ام آن پیرهن خود را
با خودبه قضاوت بکشم برتری ام را

هرچند زلیخا نگذارد که کشم من
در محکمه این پیرهن دلبری ام را

آخربکجا داد برم دست تو دل کش
بگذار که پیدا بکنم بین همه مشتری ام را

بگذار بسوزم وچو شمع آب شوم آب
عبرت کنم آخر تن خاکستری ام را

فرهاد شوم پای تو شیرین بدهم جان
من آمده ام هدیه کنم گوهری ام را



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 2 آذر 1399 ] [ 17:11 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]
  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ