غزل (روز زن شد):
روز زن شد باز زن ها دلربائی می کنند
بهر این مردان ساده خود نمایی می کنند
عشوه می ریزندچو طاوسی به صد نقش ونگار
تا ربایند دل از این دیوانگان بی اختیار
تا به بازارش کشانده جیب او خالی کنند
مفلسش بنموده با لبخند ماس مالی کنند
باز فردا صد بهانه می تراشند از خیال
خون او بر شیشه بر قلبش نهاده صد ملال
تا برای روز عید او را کشانده در خرید
صد هزاران وعده در ره می دهد اورا نوید
تا فریبد با قر و فر آن دو جو عقلش ز سر
تا کند آواره اندر کوی و برزن دربدر
تا ربود از جیب او اموال و بی چیزش نمود
فاتحه بر مرگ او و جیب بی پولش سرود
مرد نالان با غمی جانگاه و بغضی سینه سوز
در خیابان پرسه می زد با دلی اندر تموز
ناگهان در این هیاهوی پر از دلواپسی
خنده زد پیری خردمند از قفای او بسی
ای که بنمودی عیالی در حیاتت انتخاب
هستی خود را چنین پیچیده ای در پیچ وتاب
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات