غزل(عجب تا می کند):

غزل(عجب تا می کند):

مدتی هست در دلم یک عشق بلوا می کند
همچو کودک خانه را آشفته غوغا می کند

دمبدم با یک بهانه می زند خودرا به ناز
آتشی انداخته بر دل خود تماشا می کند

عشوه می ریزد که مارا دل ببردست آن پری
فاتحانه در بر دل خنده بر ما می کند

گرچه میدانم امیدی نیست بر دل رحمیش
می زند صد زخم وفردا زودحاشا می کند

هرچه گفتم دل منه دل بر چنین بیدادگر
او به صد ناز و ادا امروز و فردا می کند

تازه فهمیدم که کارش دلبری ودل کشیست
هرکسی را با یکی ترفند اغوا می کند

بازهم دل کوشه ی چشمش بدید ورفت ز هوش
هرکجا ما را عجب دیوانه رسوا می کند

هرچه کردم من شوم آدم شود حوای من
او نشد حوای من نامرد عجب تا می کند



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:44 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]
  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ