غزل (آخر دلش جا می کنم):
ساقی اگر رخصت دهد تا صبح غوغا می کنم
در بزم مستان با سبو چون مست بلوا می کنم
با یار سیمین تن شبی لب بر لب اندازم دمی
آتش به هستی می زنم من فتنه بر پا می کنم
دیوانه سازم عقل و دل از خلق نی باشم خجل
با این جنون و شیوه من آخر دلش جا می کنم
می می کشم هر دم به سر تا دل بر آرم از جگر
سوزم چو شمعی تا سحر با عشق سودا می کنم
خود را در اندازم خطر تا دزدکی سازم نظر
عمریست بهر یک نڟر امروز و فردا می کنم
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات