غزل(ازچه یارب آفریدی):
همچواشگی بیقرارافتاده اندردامنش
ازچه یارب آفریدی من نمی دانم تنش
چون بزلفش میزنددست میشوددلهاخراب
جامه ی تقوا درد چون برگشاید او تنش
چون قیامت میشودقامت برافرازدچو
سرو
کس نمی داند گریزد ازکمند رهزنش
همچونرگس شرم دارددل کندفریادازو
ازحیاافتاده اینسان آتشی بردامنش
دیده ازمادرعذابست منهم ازدل وآن زما
لاجرم انصاف نبود اینچنین آزردنش
دل که جولانگاه غم بودومنش دررنج ازو
شمع هم مهمان ماشرم ازحکایت کردنش
باچنین رنجی هدردادم من عمرخویش را
خودببین این زندگی راشرمت آیدگفتنش
باخبر بودی اگر ازحال ما آن بی وفا
خودخجالت می کشیداینگونه جوری بامنش
گرچنین بامن کندحاشانمی خواهم بدش
خودنگهدارازبلا یارب زنامحرم تنش
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات