غزل ( باهمه جانفشانیم عشق شدست بلای من):
باهمه جانفشانیم عشق شدست بلای من
روزوشبم سیه کند کودک مبتلای من
دست بتی نهاده ام عقل سلیم خویش را
می کشدم به هرطرف آن بت فتنه زای من
مست چوغنچه ای شده پیش دوطفل مست چشم
سوخت به نازوعشوه اش این دل بی نوای من
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 13:27 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]