غزل (می سوخت دلم درغم هجران تونبودی):
می سوخت دلم درغم هجران تونبودی
می داد دلم جان به توای جان تونبودی
یک مشت خیالات که مهمان دلم بود
دربزم من ای مایه ی جانان تونبودی
اتش زده بودی به دل وجان پریشان
درسوگ دل وگریه ی طفلان تونبودی
غافل چه خبربوددراین منزل ویران
بودندهمه جزتوبدان خوان تونبودی
من بودم ودل بودوغم ودردوجدایی
درجمع من واینهمه یاران تونبودی
نظرات شما عزیزان: