غزل(من نمی دانم چرا):
من نمی دانم چرا با درد عذابم می کنی
قطره قطره همچوشمع سوزانده آبم می کنی
ریخته ای در جام دل صدها سبو از شوکران
با چه مرگی سوزناک ای گل عقابم می کنی
رسم مهمان پروری نیست آنکه داری می کنی
گاه طردم کرده گهگاهی عتابم می کنی
من بجرم عشق ورزی در حصار افتاده ام
در صف درماندگان پس کی حسابم می کنی
ذره ای انصاف اگر در کار بندی خوشتراست
چون دمادم در تلاطم اضطرابم می کنی
دم بدم صد جلوه می آئی به پیش دیده ام
باسیه چشمان مستت هی خطابم می کنی
در ازل افتاده حسنت گرچه باحسم عجین
راه مستوری چرا همچون سرابم می کنی
پیشه کردم گر صبوری شگوه ام کم نیست کم
از شمارش فارغست از بس عذایم می کنی
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات