غزل(دیده ی ترم):

رفتم ز کوی تو با دیده ی ترم
گر دل دهم به تو ولله که کافرم

 

خوردم قسم که کنم توبه جان دل
اینهم نشان که نوشتم به دفترم

 

هرچند غره به نازت شدی به ناز
نازت سزاست به نازی تو دلبرم

 

سوزد فراق اگر تار و پود من
آتش بزن که سزاوار اخگرم

 

دیگر نه من که دل ودیده جان تو
آزار و جور تو بر خود نمی خرم



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:16 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (شیدا شده بودی):

 

 

دوشینه عجب ناز و دلارا شده بودی
از ماه فریبا تر و زیبا شده بودی

 

صد چشم دوان در پی خود کرده مهیا
خود باعث این محشر کبرا شده بودی

 

هرچند مرا دیده و دل بر تو بر افتاد
چون من تو هم آشفته و شیدا شده بودی

 

در شهر اگر شهره شدم من به جنونت
ولله تو هم شهره به لیلا شده بودی

 

نازی که بری دیده و دل دست من ای ناز
بی ناز بر دیده و دل جا شده بودی

 

ای کاش سحر جلوه نمی کرد در این شب
دوشینه در آن بزم تو پیدا شده بودی



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:14 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل ( غم های تو):

 

عمر را چون شمع سوزاندم دو دستی پای تو
فارغی با ما چه دارد می کند غم های تو

 

در ازل حسنت قسم خورداست کند با ما ستیز
در نبرداست با دل و جانم عجب سودای تو

 

با من ای نامهربان تا کی کنی اینگونه تا
می کشد آخر مرا غم ناله ی شبهای تو

 

در هراسم دل بمیرد در هیاهوی فراق
بـوالعجب از شیوه ی مهمان نوازی های تـو

 

گرچه هستی شهره در عاشق کشی و دلبری
با چنین اوضاع سپردم دل قد رعنای تو

 

شکوه از دستت ندارم هرچه آزارم کنی
شیوه ی دیرینه دارد جور نا پیدای تو

 

بی تو من لبریز اندوه و پر از دلتنگیم
یک شبی بازا ببین دل را چه کردم پای تو



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:9 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (دل می دهی):

گفتم به من دل می دهی گفتا که من خود دلبرم
گفتم که نازم می خری گفتا نه من دل میبرم

 

گفتم منم حیران تو بر جان دل بر جان تو
گفتا نه اینست بوالعجب من عشق عاشق پرورم

 

گفتم توئی آرام جان سوزد مرا عشقت نهان
گفتا گهی اشگ ترم گاهی شبیه اخگرم

 

گفتم جنونست کار دل دلدادگی پندار دل
گفتا جنون در عاشقی باشد مقال دیگرم

 

گفتم نهادم دل به تو فارغ شدم از مهر تو
گفتا که اندر عاشقی هرگز نباشد باورم



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:8 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (دادم دل دیوانه):

گفتی بده دل بر من دادم دل دیوانه
چون کولی مجنونی افتاده به هر خانه

گفتی تو بگو شعری گفتم غزلی تازه
از قامت ناز تو ای دلبر فتانه

گفتی بده پیمانه از آن می خمخانه
دادم به طرب جامی چون ساقی میخانه

بردی به رخت غمزه دادی به دلم لرزه
در دام جنون افتاد از شوق تو جانانه

گفتی بکشم شانه بر زلف تو فرزانه
حیف است به چنین زلفی دستی بکشد شانه

کردی به هزار عشوه در خانه ی من رخنه
کردم دل و این دیده در پای تو دیوانه



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:7 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (آخر دلش جا می کنم):

ساقی اگر رخصت دهد تا صبح غوغا می کنم
در بزم مستان با سبو چون مست بلوا می کنم

با یار سیمین تن شبی لب بر لب اندازم دمی
آتش به هستی می زنم من فتنه بر پا می کنم

دیوانه سازم عقل و دل از خلق نی باشم خجل
با این جنون و شیوه من آخر دلش جا می کنم

می می کشم هر دم به سر تا دل بر آرم از جگر
سوزم چو شمعی تا سحر با عشق سودا می کنم

خود را در اندازم خطر تا دزدکی سازم نظر
عمریست بهر یک نڟر امروز و فردا می کنم



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:6 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (بی وفائی می کند):

تازه فهمیدم که دارد دلربائی می کند
با لب و چشم و رخش دارد خدائی می کند

نامسلمان هرچه ظلمست بر من و دل می کند
چون امیران بر اسیری کدخدائی می کند

عشوه ها می ریزد اندر پیش چشم و دل مگو
چهره اش را آندمی وی رونمائی می کند

می کشاند حس ما را بر جنون هر لحظه ای
خنده بر لب ریخته باری خود نمائی می کند

دست رد بر سینه ی هر مبتلایی می کشد
با چنین ادوار دارد بی وفائی می کند



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:5 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (چرا می توانی):

بر آنی که جان بر لب من رسانی
کجا این دلم را بگو می کشانی

چقدر پا به پایت دوم همچو کولی
به جرمی که می خواهمت می دوانی

شبیه تو هرکس که باشد بنازد
شکایت ندارم چرا می توانی

گناه از من است دل نهادم به چشمت
مروت نباشد چنینم برآنی

فتادم به پایت عجب من جوانی
تو قدر دلم را پریوش ندانی

گرفتی به غمزه دل از دستم اما
به خاک سیه این دلم را کشانی

درست است که تو دلبری دلستانی
بگو کی مرا از غمت می رهانی

به آئین خوبان مروت مگر نیست
مرا چون اسیری به دورت دوانی

بیا خسته ام خسته از زندگانی
بسوزد مرا زخم هجرت نهانی



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:3 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (تو عجب ناز شدی):

 تو عجب ناز شدی دلبر طناز شدی
برخت غمزه زدی خانه برانداز شدی

تو شدی لیلی من تا بکشی پای جنون
دل دیوانه ما تا ببری دیده به خون

مه زیبا رخ من وای چه غماز شدی
چقدر ناز شدی وای چه غماز شدی

به خود آراسته ای اینهمه زیور ز چه رو
بر این دیده و دل بر در هر برزن و کو



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:1 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (صبر ایوب من) :

بر طواف کعبه می رقصد. دل شیدای من
در جنون انداخته ما را دیده ی رسوای من

می فروشد ناز و هی دارد گرانی می کند
برده بالا نرخ خود را دلبر زیبای من

قصد دارد بشکند او صبر چون ایوب ما
در کمین استاده بیند ناله ی ایوای من

خسته گردیدم ز بس با دل کند بدگونه تا
بس که زد لبخند تلخی بر غم شب های من

من به جرم عشق ورزی می کشم بیداد درد
دادرس هم عاجز است از آه و واویلای من

من نمی خواهم شکایت نامه بنویسم ز دوست
شرح کوته می دهم تا بشنود لیلای من



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 17:57 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]
صفحه قبل 1 ... 35 36 37 38 39 ... 40 صفحه بعد
  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ