غزل( بی وفا باز هم به دل ها زخم خنجر می زند):

 بی وفا باز هم به دل ها زخم خنجر می زند
طفل چون در بند شد فریاد مادر می زند

سرزنش ها کرده اند در سوختن پروانه را
چون بمیرد مادری فرزند بر سر می زند

می به جوشد چون بماند اندرون خمره ای
بهر آزادی خود اندرقفس هر چیز پرپر می زند

بی قراری هاست اندر سوختن پروانه را
چون که مهمان شد کسی بر خانه ای در می زند

لاله را غیرت چنین خونابه رنگ افتاده است
مرغ را چون سر بریدن تند پرپر می زند



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:38 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(آتش زدی به جانم از بسکه دلربائی):

آتش زدی به جانم از بسکه دلربائی
بیداد بوده کارت از بدو آشنائی

در خون نشسته این دل چون ناقه مانده درگل
افزون از این چه خواهی از ما تو ای ختائی

رسم ره اینچنین نیست با عاشقان بیدل
در روز دادخواهی آخر بود خدائی

محمل بدار کاخر دلداده ای به راه است
جانم به لب رسیده آخر از این جدائی

نرکس که می فریبد دلها به یک نگاهی
شرمش شود بر آید آندم که تو بر آئی

صد مرده در رکابت افتاده از فراقت
هرمرده زنده گردد هردم که رخ نمائی

چون می بری دل از ما غافل مده عذابش
از آه بی گناهان سختت بود رهائی

می گفت نامرادی در کار دلبرانست
باور نکرده بودم اینسان تو بی وفائی

من شمه ای بگفتم از جور خوبرویان
خود عاشقان بدانند احوال مبتلائی

هر ناوکی که خوردم از ساده باوری بود
ازکس شکایتی نیست از خود برم جفائی

چون بخت خود ندیدم بختی بدین سیاهی
یک شب برو به جائی تا خوش کشم هوائی

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:37 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(همه شب منتظرم یوسف در چاه بیا):

همه شب منتظرم یوسف در چاه بیا
تو دراین ظلمت شب چون قمرماه بیا

بر یعقوب که افتاده در این خانه ی درد
به عیادت سراین مردن جانگاه بیا

نه گناهست ونه جرمست بزنی سر بکسی
چه شود با دل بیچاره کمی راه بیا

مکن اینگونه که باب همه عشاق شود
به وفا لااقل از مهر گه وبیگاه بیا

چه بیائی چه نیائی دل من عاشق توست
بر دل ناز دلم همدم و همراه بیا



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:36 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل( با که بگویم بگو حال،پریشان دل):

  ‍ با که بگویم بگو حال        پریشان دل
خون بجگر ریخته ای جان تو برجان دل

پرده نشستی چه خوش پرده نشین دلم
پرده به بالا بزن دلبر فتان       دل

ای تو تمنای من ای مه رعنای     دل
شعله زدی همچو شمع بر من وبر جان دل

دیده به در دوخته ام پای غمت سوخته ام
عشوه کجا می بری در بر چشمان     دل

بود ونبودم توئی ذکر و سجودم توئی
برشب تارم بتاب ای مه تابان       دل

کفر نباشد شبی در بر دل    جا شوی
جان من وجان دل شب شو تو مهمان دل



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:35 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(گیرم که سروهای مرا سر بریده اید):

گیرم که سروهای مرا سر بریده اید
گیرم زبان سرخ مرا هم دریده اید

گیرم به نقطه نقطه ی شهرم طنابدار
با زور و زر برای چو من آفریده اید

گیرم که سرب داغ به حلقوم هرکسی
یا مرگ جانگداز بهر عقوبت خریده اید

گیرم سوار مرکب ظلمت فرو شدید
گیرم به اوج شهوت قدرت رسیده اید

گیرم زبان هرکه به دادست در سرش
با تیغ کین فغان بلندش بریده اید

گیرم که زخم های تبرهای تان هنوز
بر گرده های سرو صنوبر کشیده اید

گیرم که می برید وگیرم که می کشید
با انتقام دست طبیعت چه می کنید

گیرم که رفته اوج فلک کاخ ظلم تان
بیهوده چنگ به زیور این خانه می زنید

گیرم که ظلم تان همه جا سایه گسترست
باخشم پر خروش من وما چه می کنید

گیرم که شعله های خشم شما پرشراره است



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:34 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(رفتم دلم به پیش تو من جا گذاشتم):

رفتم دلم به پیش تو من جا گذاشتم
مهمان عاشقیست که تنها     گذاشتم

دربند آن مباش که بردی دل از برم
دیوانه ای بدست تو والا گذاشتم

آخر کشد تورا به جنون او شبیه من
مجنون سرکشی است بدانجا گذاشتم

هرچند بیدلم چه کنم با دو طفل خویش
بازآ ببین به خانه چه           غوغا گذاشتم

آدم شدم به شهر شما تا ببوسمت
خرسندم آنکه پا به حجله ی حوا گذاشتم

دیگر نه من که دیده ودل هرسه دست توست
پائین بیا زناز همه            یک جا گذاشتم

آندم نکه به دیده ی لیلا گذاشتم
گویا که پا به محشر           کبرا گذاشتم



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:33 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(از تو چه پنهان کنم دل به جنون مبتلاست):

از تو چه پنهان کنم دل به جنون مبتلاست
دیده ی دیوانه هم رفته به دام بلاست

من چه کنم مانده ام بین دو دیوانه گیر
با مه طناز خویش وی به جفا آشناست

شهره به دیوانگی من شده ام پیش خلق
عقل وخرد را ببین دست چه دیوانه هاست

محفل خود داده ام من دو سه دیوانه جا
کلبه ی مغموم من آه چه بد غم فزاست

کاش نداشتم دل و دیده که شیدا شود
تا نبرد دل ز ما آنکه چنین بی وفاست

دیده ودل دست توست همچو اسیری درست
دادن دل بر چنین دل شکن دل خطاست

پای مرا آن دو شوخ برده به دامان تو
ورنه به یک عشوه گر دادن دل نابجاست

جان من وجان خود دست بکش از جان دل
عاشق دلداده را سوختن دل نارواست



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:31 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(احساس پیر):

شور و عشق و عاشقی یادم نهانی می کند
با من این احساس پیرم روضه خوانی می کند

خون فشانم یاد ایام جوانی از دو چشم
چون که پیری هی برایم دم تکانی می کند

باخته ام شور و جوانی در قمار زندگی
گرد پیری اندرونم زندگانی می کند

این فلک مویم سپید و پشت من خم کرده است
دل بدین شعر و غزل شیرین زبانی می کند

هر چه دارم ریخته ام پای جوانی نازنین
شور آن ایام ماضی دلستانی می کند

گاه گاهی می کنم گر یاد عمر رفته را
بر مزار عمر خود دل نوحه خوانی می کند

شکوه از دست فلک هرگز نکردم من به عمر
درد پیری با دلم نا مهربانی می کند

اعتباری نیست بر این نو عروس عشوه گر
هر چه دادست می ستاند او تبانی می کند



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:29 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(من آزموده ام به یقین اعتبار خویش):

گفتم ز شهرتان بروم در دیار خویش
من آزموده ام به یقین اعتبار خویش

هرکس نهاد زخم سترگی درون من
بگذشته ام چنین به جفا روزکارخویش

بر آن سرم که دامن عزلت کشم دگر
پایان برم به بودن تان در کنار خویش

هر چند کرده عمر گرانمایه صرف تان
با آنچه مانده مویه کنم بر مزار خویش

گر جان برم ز اینهمه زخمی که بردلست
هرگز بدان دیار نکشم کار وبار خویش

از بس جفا ز مردم این خطه دیده ام
بر این سرم که دست ببرم انتحار خویش

آورده اند جان به لبم حاسدان شهر
در مانده ام کجا بکشم کوله بار خویش

عمری وفا نموده جفا دیده ام ز دوست
باری سیه نموده عجب روزکار خویش



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:29 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(درسوگ خسرو آواز ایران):

در سوگ تو ای مادر آواز دلم از ساز گرفته
در حنجره ی ساز بسی ناله ی غماز گرفته

ای بلبل خنیاگر این مرز کهن بوم فراقت
بگشا نگهی بین که چه سان نغمه آواز گرفته

مطرب نه طرب میزند اینجا ونه بلبل بنوائیست
هرجانگری ناله وغم جای تو دمساز گرفته

سوزد نی وسازد به نیستان بفراقت چه شراری
گوئی لب نی سوگ تو صدشعله بخود باز گرفته

گردیده وطن بی تودگر خفته و خاموش دریغا
نفرین بفلک باد که مرا خسرو آواز گرفته

خون میرود از دیده ودل سوگ توچون آب بهرجو
چون کودک نالان دل من پنجه ی این ساز گرفته

هیهات وطن قدر تو را خوب ندانست و برفتی
شیون چه شکیبد دل غافل که سرآغاز گرفتی

ضحاک ستمگر اگر آزرد دل نالان و پریشش
امروز چه آرام به خاک وطن او ناز گرفته

هرجا که روم صحبت او بر سر هر برزن کوئیست
گویا که وطن غربت او دست خودش ساز گرفته



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:28 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]
صفحه قبل 1 ... 33 34 35 36 37 ... 40 صفحه بعد
  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ