غزل(شکوه ی بی انتها):

دل به سوئی می کشد عقلم به سوئی دیده را
حال ما بین در میان این سه تن باری خدا

دل جدا می سوزدم دلبر جدا عقلم جدا
دیده ام با ما نمی سازد به جرم این سه تا

من در افتادم در این دارالمجانین بر حصار
کی شوم از دست این دیوانگان اخر رها

در ازل گویا مرا با این سه تن بسرشته اند
با یکی دلبر که دارد با من او جور و جفا

شکوه از دست که آرم دشمن من خانگیست
با چنین خونخواره هائی بوده ام من آشنا



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:48 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(وطن مرده ی من ):

دوشینه در این مجلس شورا چه خبر بود
یک مشت اراذل همه در فکر ثمر بود

یغماگر و بیداگر و جانی همه آنجا
این خانه ی ملت به مثل محشر خر بود

آنجا همه در فکر خود و سرقت اموال
باقی پی عیاشی و درخانه دمر بود

افسوس که این ملت بیچاره نداند
این قوم وکیل نه من و بنده ی زر بود

خائن به وطن مست زر و زیور دنیا
اندیشه ی چاپیدن و در فکر ددر بود

درجلوت ابوذر وبه خلوت چو یزیدی
او مست می وقحبه ی هر کوی وگذر بود

بازیگر قدرت همه در یوزه ی ثروت
این قوم به ولله بدتر از نسل قجربود

از ریشه وبن کند به باید سر این مار
بدبختی مردم سر این مار دو سر بود

بر این وطن مرده کسی نیست ننالد
نالیدن من هم ز غم وسوز جگر بود



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:47 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(او خود سگ هارست):

آنکس که کند غارت این کشور ویران سگ هارست
آنکس که خورد مال یتیمان وفقیران سگ هارست

آنکس که به پبشانی خود داغ ریا ریخته به تزویر
اموال من وهموطنم داده به لبنان سگ هارست

آنکس که به تسبیح وبدستار وبه صد شعبده اینجا
بنشسته سراپرده بکاخی چو سلیمان سگ هارست

آنکس که بشهرم شده مفتی ومرا کرده پریشان
تا دارو وندارم بدهد مردم جولان سگ هارست

آنکس که به هربرزن وکوریخته دوصدجانی وخونریز
چون قیصروچنگیزکشدمردم ایران سگ هارست

باری نه من ومردم ایران که همان دشمن صدرو
افتاده چودشمن همه جاکوی وبیابان سگ هارست

آنکس که اسد رابپرستد چوخدادرهمه ایام
درظاهرابوذروبه خلوت شده شیطان سگ هارست

آنکس که برد مال من ومردم بیچاره ی شهرم
درخاک یمن دود کند دشمن ایران سگ هارست

باری نه من وهموطنم نی که همین سیم مجازی
آنکس که کند ظلم براین مردم نالان سگ هارست

آن شیخ که پوشیده به تن کسوت دینداری وعرفان
با نام ومسلمانی ودین می کشد انسان سگ هارست

آنکس که مرا سگ بشمارد به خدا کمتراز آنست
از من تو بگو شیخ بداند که خود آن سگ هارست

ای شیخ که باید بشوی اهل ادب در همه دوران
آنکس که ندارد ادب ومهر به قرآن سگ هارست

این مزد من وهموطنم نیست که اینگونه بدادی
آنی که زند بیهده صد تهمت وبهتان سگ هارست



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:47 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل( رفتم دلم به پیش تو من جا گذاشتم):

رفتم دلم به پیش تو من جا گذاشتم
مهمان عاشقیست که تنها گذاشتم

دربند آن مباش که بردی دل از برم
دیوانه ای بدست تو والا گذاشتم

آخر کشد تورا به جنون او شبیه من
مجنون سرکشی است بدانجا گذاشتم

هرچند بیدلم چه کنم با دو طفل خویش
بازآ ببین به خانه چه        غوغا گذاشتم

آدم شدم به شهر شما تا ببوسمت
خرسندم آنکه پا به حجله ی حوا گذاشتم

دیگر نه من که دیده ودل هرسه دست توست
پائین بیا زناز همه          یک جا گذاشتم

آندم نکه به دیده ی لیلا گذاشتم
گویا که پا به محشر         کبرا گذاشتم



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:46 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل( مصیبت نامه ی دل):

مزن زخمش که صاحب دارد این دل
مواظب باش مراقب دارد این دل

اگر عمری به هجران در عذاب است
بدان محبوب غایب دارد این دل

چو خون میباردش از دیده اینسان
مخند بر او مصائب دارداین دل

مپندارش که چون آزرده از اوست
که راهی بر اجانب دارد این دل

به جورت سرخوشم چون دیدنت نیست
که پندارند مصاحب دارد این دل

اگر بینی چو نی می نالد اینسان
شکایت از اجانب دارد این دل

شنیدند عاشقان دلداده گانند
نه هرکس را که راغب دارد این دل

یکی از ما رباید دل نه هر کس
چو بلبل عشق صائب دارد این دل

حکایت نامه ای با خون نویسم
بدانند آنکه کاتب دارد این دل

سحر "بس کن مصیبت نامه ی خود
زیاد از حد مصائب دارد این دل



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:45 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(عجب تا می کند):

مدتی هست در دلم یک عشق بلوا می کند
همچو کودک خانه را آشفته غوغا می کند

دمبدم با یک بهانه می زند خودرا به ناز
آتشی انداخته بر دل خود تماشا می کند

عشوه می ریزد که مارا دل ببردست آن پری
فاتحانه در بر دل خنده بر ما می کند

گرچه میدانم امیدی نیست بر دل رحمیش
می زند صد زخم وفردا زودحاشا می کند

هرچه گفتم دل منه دل بر چنین بیدادگر
او به صد ناز و ادا امروز و فردا می کند

تازه فهمیدم که کارش دلبری ودل کشیست
هرکسی را با یکی ترفند اغوا می کند

بازهم دل کوشه ی چشمش بدید ورفت ز هوش
هرکجا ما را عجب دیوانه رسوا می کند

هرچه کردم من شوم آدم شود حوای من
او نشد حوای من نامرد عجب تا می کند



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:44 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل( باد صبا چو برزند شانه به زلف عنبرت):

 باد صبا چو برزند شانه به زلف عنبرت
دختر زر خجل شود جلوه کند برابرت

لاله صفت ربوده ای بلبل مست عقل را
دام دگر چه حاجتست تا بروم به چنبرت

جلوه کند دمی اگر نرگس مست چشم تو
حلقه زنند عاشقان همچو مگس برابرت

غارت دل به یک نگه برده ای و نشسته ای
فارغ از این چها کشد دل به فراق منظرت

گریه ی شمع واشگ من هردو زدست جور توست
داغ شقایق واست ودل هر دو به زخم خنجرت

اینهمه ناز وعشوه چیست بهر دوطفل مست من
ناز نکرده می رود این دل مست در برت



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:42 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل( عمریست پابه پای غمت من دویده ام):

  عمریست پابه پای غمت من دویده ام
دردی به نام دل به درون آفریده ام

بسپرده ام جوانی خود را به دست غم
باغم کسی به اسم جوانی خریده ام

گاهی ز درد خسته وگاهی ز غم خراب
شب را به صبح پای دو تن آرمیده ام

دامن بریده ام ز همه دلبران شهر
تا گوهری شبیه تو بر خود گزیده ام

دامن بکش ز ناز مرا تاب ناز نیست
از درد وغم به حد کفایت کشیده ام

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:41 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(این ملت بیچاره چنین تحت فشاراست):

 این ملت بیچاره چنین تحت فشاراست
ازدست دلاراست و دلاراست ودلارست

گفتم به حسن از چه سبب یکه سوارست
گفتا که همو ترس منست پا به فرارست

گفتم عجبا شیخ که وضع تیره وتارست
گفتا که دمی صبر بکن وقت نهارست

دیدم سر خوان ریخته اغذیه فراوان
از مال همین مردم بیچاره و نالان

بودند وزیران و وکیلان سر این خوان
با قهقه بنشسته بدان کاخ لواسان

در مجلس پر رونق این شیخ و امیران
پرسیدم از احوال همین قوم پریشان

لبخند زدند بر من و افکار پریشم
صد زخم زدند بر جگر سوخته وریشم

گفتم که ریالست چرا اینهمه ارزان
کشور شده از دست شما فانی و ویران

گفتا که خرابی وطن از غم جهلست
در جهل چو مائی به صدارت همه سهلست

گفتم که فریفتی به هزار وعده تو ما را
گفتا عجبی نیست ازاین مفتی و ملا

دادید وطن بهر چه بر دست چو مائی
کی دیده در این قوم شما لطف وصفائی

گفتم که فریب تو و دستار تو خوردیم
این ملک عجم را به شما مفت سپردیم



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:40 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(جان مولا دل ما داغ ولایت زده است):

جان مولا دل ما داغ ولایت زده است
یاد آن آتش و فانوس وعدالت زده است

یاد آن چاه که لبریز غم         و درد تو بود
باز در کوفه ی این قوم وجماعت زده است

یاد آن پا و دل زخمی        صد وصله ی تو
خون بدل چون تو به محراب عبادت زده است

بوی تزویر و ریا پر شده در خانه ی دین
زخم پیشانی و سجاده رذالت زده است

نام مولا شده دکان دغل بازی و فسق
حرمله آمده دکان ولایت       زده است



برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:40 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]
صفحه قبل 1 ... 32 33 34 35 36 ... 40 صفحه بعد
  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ