غزل( بهار مرده ):

دیگر از این هوای غم آلود خسته ام
دل بر بهار مرده در این شهر بسته ام

 

شاید بهار سرکشد از پشت این حصار
اما یقین که بیهده اینجا نشسته ام

 

در انتطار معجزه تسلیم درد محض
عادت بر این سیاهی ممتد ببسته ام

 

بیجا تنیده ایم در این پیله سال ها
برتاروپود خود چه حصاری که رسته ام

 

بسپرده ام امید به فصلی که مرده است
از رویش بهار وطروات گسسته ام

 

عمریست نشسته ام که دراین شهر غمزده
آید کسی که دل به بهارش به بسته ام



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:28 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (لحظه ها را می شمارم ):

لحظه ها را می شمارم بی تو با تاب و تبم
اهل دل واقف شود بر ناله های هر شبم

 

حال دل پنهان نمی ماند ز بس غوغا کند
هر کجا را بنگری افتاده یارب یاربم

 

گر چه بستی چشم و گوشت را نمی بینی فغان
در جنون انداخته عالم را صدای پر تبم

 

جلوه آرائی به رخ تا دل کنی مست و خراب
می کند بی ناز و غمزه دل گرفتار هر شبم



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:26 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (خوابیده بخت):

خوابیده بخت.         بدم پا نمی شود
زخمی دگر درون دلم جا نمی شود

 

ببریده صبر من غم جان سوز اشتیاق
آرام دل بیا که به ایما نمی شود

 

بر ناز می روی که مرا دل ببرده ای
                        خود کرده را که اینهمه بلوا نمی شود



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:26 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (خوابیده بخت):

خوابیده بخت.         بدم پا نمی شود
زخمی دگر درون دلم جا نمی شود

 

ببریده صبر من غم جان سوز اشتیاق
آرام دل بیا که به ایما نمی شود

 

بر ناز می روی که مرا دل ببرده ای
                        خود کرده را که اینهمه بلوا نمی شود



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:26 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (عاشق کشی):

عشوه بر رخ کرده ای ما را به ترسانی که چه
غمزه بر چشمت زدی دل را به لرزانی که چه

 

خنده بر لب می زنی چون من اسیر افتاده ام
با یکی افتاده اینسان فتنه می رانی که چه

 

شیوه کردی دلبری غارت گری عاشق کشی
با چنین آئین بد ما را به در خوانی که چه

 

خم به ابرو هم نمی آری که عاشق می کشی
این همه عشاق عالم را به رنجانی که چه

 

واقفم بر حسن زیبایت به نازی هی به ناز
همچو چنگیزی ز کویت دل به تارانی که چه

 

رسم و آئین مروت پیشه کن با هر دلی
دست خود افتادگان را دیده بارانی که چه

 

گر چه می دانم امیدی نیست بر مهرت ولی
در عجب افتاده ام هی دل به چرخانی که چه

 

گاه گاهی می زنی بر ناز خود دستی عجیب
تا من شوریده را دورت به گردانی که چه

 

یک شبی باز ببین غوغای این مخروبه دل
این دل مغموم یعقوبم به گریانی که چه

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:25 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (کجا می دوانیم):

دنبال خود فتاده کجا می کشانیم
جان بر لبم رسیده چرا می دوانیم

 

ایوب اگر شود شکند صبر او دگر
از بس که غم به دامن دل می تکانیم

 

هرچند واقفم به وفایت که در تو نیست
ای بی وفا بگو ز غمت کی رهانیم

 

گاهی به اشتیاق وگهی با فراق خویش
سوزی چو شمع مرا و به آخر رسانیم

 

از بس دویده ام همه جا پا به پای تو
چون‌ سوزنی نحیفم و من استخوانیم

 

یکدم نشد که جلوه کنی در برابرم
در این غروب عمر من و نیمه جانیم

 

سوختم تمام بود و نبودم به پای تو
شاید که لحظه ای به کنارت به خوانیم

 

در انتهای عمر که رفتست به هجر تو
باری بیا به بین من و این جان فشانیم

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:24 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (چشم بارانی من):

کس نمی داند به هجرت درد پنهانی من
ماه میداند فقط این سوز و حیرانی من

 

بر تنت پیچیده ای صد گونه ناز دلفریب
تا به کفرش بر کشی باری مسلمانی من

 

خم به ابرو هم نمی آری بدین آزار و ظلم
کرده ای اقدام گوئی قصد ویرانی من

 

بر سر آنی کشی ما را به غمازی خویش
غمزه می آئی عجب در چشم بارانی من

 

من نمی دانم تو دوستی یا که دشمن با دلم
خنده بر لب می بری اینسان به نالانی من

 

من که دادم جان و دل یکجا به یک خال لبت
از چه رو دلبسته ای دیگر به گریانی من

 

دل به هر سو می کشد ما را چو باد سرکشی
عشوه ای بیهوده کردی بر پریشانی من

 


بر رخ و زلفت هزاران غمزه می آئی که چه
هی مهیا می کنی رنج و پریشانی ما

 

شکوه از دستت ندارم واقفم بر جور تو
روز وشب سوزد مرا این سوز پنهانی من



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:23 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (درد ما را عاشقی دیوانه میداند که چیست):

درد ما را عاشقی دیوانه میداند که چیست
در جنون افتاده ای در خانه میداند که چیست

 

شیون دل را فقط مجنون کند باور که او
هم چو من خون ریخته در پیمانه میداند که چیست

 

به قلم وجیه اله شیخی

 

خوانش م/عطایی



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:22 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (با نگاهی دزدکی ):

 با نگاهی دزدکی پس هی کجا می خوانیم
از چه رو شیرین من باز از درت     میرانیم

 

عشوه می ریزی برخ بس فتنه میائی به زلف
فارغی هرشب چه دارد می کند حیرانیم

 

پای پیری ناز تو با ما عجب بازی کند
نازنین ایام پیری دل مبر من فانیم

 

هی مپیچ اندر بر این دیده و دل ای پری
یک شبی بازآ به بین افتاده در ویرانیم

 

گوئیا بسرشته با اندوه وغم تقدیر من
سنگ هم برخنده می آید به آهن جانیم

 

بر فلک هرگز نکردم شکوه از بیداد تو
ماه می داند فقط غمناله ی پنهانیم

 

گاه گاهی شعر هم با ما ندارد سازشی
واژه ها در سوک ماندست در تغزل خوانیم

 

هرچه کردی با من و این دیده و دل بس نبود
گه به عشوه گاه هم با ناز خود چرخانیم

 



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:20 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (درد دل):

درد ما را عاشقی دیوانه. میداند که چیست
در جنون افتاده ای در خانه میداند که چیست

 

شیون دلرا فقط مجنون کند باور که او
همچو من خون ریخته در پیمانه میداند که چیست

 

هرکسی برناله ام زد خنده ی کوبنده ای
حال هر دیوانه را دیوانه میداند که چیست

 

بس شماتت ها کند مردم مرا در هر کجا
حال شمعی سوخته را پروانه میداند که چیست

 

کس چه داند خون دل پیوسته ریزد دامنم
دیده ی یعقوب در غمخانه میداند که چیست

 

از ازل با ما و دل تقدیر بازی کرده است
این حدیث کهنه را فرزانه میداند که چیست

 

یک شرار کهنه ای اندر دل وجان می جهد
آتشی افتاده در کاشانه میداند که چیست



برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:18 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]
صفحه قبل 1 ... 30 31 32 33 34 ... 40 صفحه بعد
  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ