به وبلاگ خود خوش امدید
ترا من می کنم نجوا
تو را من دیده بر راهم
به هر روز و به هر هنگام
به هر آئین و هر آلام
نه تنها چشم در راهم شباهنگام
تو را می خوانم هر دم با نوائی از دل مغموم
بیائی دست من گیری
و تو همراه من باشی
ستیزم با شب بیداد
که گستردست ظلمت در هوای شهر من هر روز
بیا با من همآوا باش
بگیرم من کمان آرشم از او
ستانم سرزمین بابک خود را
رهانم دین مانی را
و آن آئین زرتشت را
بیا همت کن اینجا کاوه را تا بر دمد بر کوره اش
آتش
بسازد پتکی از غیرت
بگوبد بر سر نخوت
تو را من می کنم نجوا
به هر صبحی که می آید
به هر شامی که می میرد
قدم بر دیده ام بگذار
رها گردم از این پائیز سرد زرد پر تکرار
تو همزاد منی باز آ وطن می سوزد اندر آتش این مفتی
غدار
من و تو ریشه در خاک وطن داریم
همین خاکی که بگرفته است ز ما این شیخ بد
گردار
برچسبها: خوشامد گویی